به پدرم که می دانم هیچ گاه اینجا را نمی خواند:
عاشقانه بر دستان پر مهرت بوسه می زنم. روزت مبارک![]()
![]()
![]()
وقتی میخوام خاطراتتم رو بنویسم یاد این قسمت از کتابی که تازه خوندم میافتم: ( لطفا با صدای خسرو شکیبایی بخونین !
)
" احساسات وقتی نوشته می شوند از وزنشان کاسته می شود. دیگر برای خودمان هم ارزشی ندارند. دروغین و غیر حقیقی می نمایند. قصه گونه و دست نیافتنی...
زندگی جای دیگری جاریست. شاید میان مردم واقعی . کسانی که هنوز انها را نمی شناسی...
احساساتت با نوشته شدن محو می شوند. دلتنگیهایت ارزشی ندارند... "
در مورد وبلاگم بزرگترین اشتباهی که انجام دادم اینکه آدرسش رو به آشناهام و کسایی که منو از نزدیک میشناسن دادم. من هنوز جسارت این همه عریانی رو ندارم . بعضی از اطرافیانم هم ظرفیت اون رو ندارن. برا همین وقتی میخوام از حسای خودم بنویسم نمی تونم. بارها خواستم از این جا کوچ کنم اما نمی تونم ...![]()
فقط يك روز
در خيابان لبخند بزن!
شايد كسي ، در انتظار
معجزه اي از جانب خدا باشد!!!
چند ماه قبل یعنی درست فردای سیزده بدر من کلی کار داشتم. اول رفتم از حموم رخت چرکا رو بیارم دیدم کف حموم یه چیزای گردی هست (عین اینکه گلاب به روتون گوسفند اونجا خراب کاری کرده باشه) با کلی تعجب ، مفصل حموم رو شستم و رفتم پی کارم. بعد این که یه تن لباس شستم (البته که جدا کردن لباسا و انداختنشون تو ماشین خودش کار مهمیه) و اشپزخونه رو سابیدم و کلی ظرف و ظروفی که از کابینت بخاطر مهمون بازیای عید اورده بودم بیرون رو تا سال بعد گذاشتم سر جاش. باز میخواستم برم از حموم نمی دونم چی بیارم که چشم هیچ بنی بشری نبینه. دیدم اون چیزی رو که نباید میدیدم.
یه موش گنده ،سیاه، کثیف که موهاش از خیسی به هم چسبیده بود با یه دم قرمز کچل بلند توی حموم بود. به جون خودم اندازه یه گربه سوتغذیه ای بود. تا چشمم بهش افتاد یه جیغ کشیدم.
دو سه قدم ور داشت با یه دورخیز پرید تو لوله فاضلاب و در رفت. نمیدونم با اون هیکل چطوری از اون تو رد شد . منم با اینکه نازک نارنجی نیستم، شوکه شده بودم. در حموم رو بستم و فرار کردم تو خونه.
یک ربعی که با رنگ عین گچ وشوک زده ایساده بودم رو مبل و گوشه موشه های خونه رو نیگا میکردم. بعد انگار یکی یه چک زده باشه بهم شروع کردم به گریه که حالا تنهایی تو خونه ای که موش داره باید چیکار کنم و اصلا چطوری از رو مبل بیام پایین.
فکرم هم تو اون لحظه به هیچی قد نمیداد که لااقل همسایمون رو صدا کنم. خلاصه به خودم قوت قلب دادم و از همون روی مبلا رفتم به طرف تلفن و زنگ زدم به بابای بچه ها.
تا گوشی رو ورداشت باز پقی زدم زیر گریه و ما وقع رو براش تعریف کردم . اونم چون از حرفام چیزی سر در نمی اورد اولش نگران شده بود.
بعد یه چیزایی دستگیرش شد حالا اون از اون طرف هی میخندید که دیگه چرا گریه می کنی؟ منم از این طرف هی گریه می کردم که حالا چه گلی به سرم بگیرم.
خلاصه گفت برم خونه مامانم اینا تا عصری خودش بیاد.
به سرعت نور خودم رو با چشمای باد کرده و دماغ قرمز رسوندم خونه مامانم اینا. بازبا گریه جریان رو تعریف کردم. اونا هم کلی دلداریم دادن . و گفتن که ترس نداره و این حرفا و فقط باید مواظب باشی تو خونه نیاد و که اگه بیاد همه چی رو می جوه و از این حرفا..
بابام که میگفت ازم نا امید شده . و بیشتر از اینا ازم انتظار داشته .
بابای بچه ها هم که گریه من کلی باعث تفریح و خنده شده واسش.
خلاصه که چند رو اول به هویج و پفک مرگ موش زدیم گذاشتیم رو شیشه تخت و یه جور چسب ریختیم رو شیشه که اگه اومد پفک ها رو بخوره بچسبه به شیشه.
که دیدیم اومده هم هویج و پفک رو خورده هم موهای بدنش چسبیده به چسب ولی اینقدر جون سخته که نه مسموم شده و نه گیر افتاده . بلا خره آقامون اعتراف کردن که حق داشتی بترسی موشه بزرگیه.
حالا هم همه کف شو ها رو تو حیاط و حموم و غیره رو با پیچ محکم پرچ کردیم که نتونه بیاد بیرون. گاهی وقتا صداشو می شنوم که با دندوناش داره پیچ رو میجوه و نمیتونه.
من قبل از دیدن موش یه بار زیر آفتاب بهاری نشسته بودم تو حیاط داشتم کتاب میخوندم و لذت می بردم که یهو احساس کردم اون توری کف شو حیاط تکون خورد. انگار که از زیرش یه چیزی رد بشه. از اون موقع هی به شوهرم میگفتم یه چیزی تو لوله ها هست ولی اون باور نمیکرد.
الان بازم میترسم ولی بهش عادت کردم.
تو این خونه جدیدمون با یه درخت البالو، چند بوته رز، دو تا یاکریم، دو سه تا گربه روی دیوار (که خیلی بی غیرت هستن و از پس موشه تا حالا بر نیومدن)، دو نوع مورچه که لشکرین برا خودشون (البته تو حیاط تشریف دارن) داریم . یه خانواده بزرگ رو تشکیل دادیم که با صلح و صفا داریم زندگی مکنیم.
بعد از دیدن موشه سیل راه حلهای مبارزه با موشه که از طرف اطرافیان و فک و فامیل به سمتمون سرا زیر شده. وما کلی در امر موش بینی و موش گیری کارازموده شدیم و مشعوف میشیم به هر کسی که لازم داره مشاوره بدیم.
فقط يك روز
در خيابان لبخند بزن!
شايد كسي ، در انتظار
معجزه اي از جانب خدا باشد!!!
" دوستت دارم " را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه
به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...
(لئو بوسکالیا)
شیوا جان که کامنت گذاشته بودی می تونی درباره انگیزه یه چیزی برام ایمیل کنی؟
فقط يك روز
در خيابان لبخند بزن!
شايد كسي ، در انتظار
معجزه اي از جانب خدا باشد!!!
... هرگز نمی توان با افراد کوچک کارهای بزرگ انجام داد ...
فقط يك روز
در خيابان لبخند بزن!
شايد كسي ، در انتظار
معجزه اي از جانب خدا باشد!!!